تبليغاتX
امتحان
حرفهای دل...
 

...هراز چندگاهی که دلم میره اون دور دورا و تنهام میذاره عقل به سراغم میاد و هی بهم نهیب میزنه :

 _دیدی گفتم این راهی که داری میری اشتباهه!حالا دیدی که توی تاریکیا جا موندی و هیچی واست نموند!دیدی همه ش خواب و خیال بود؟!دیدی که من راست میگفتم؟!.......

ولی خیلی زود دلم یادش می افته که منو یادش رفته...بر میگرده دنبالم و منم با خودش میبره...
.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 7:29  توسط میشکا | 
 

*واقم الصلوه طرفی النهار و زلفا" من اللیل ان الحسنات یذهبن السیئات ذلک ذکری للذاکرین*

            ــ و نماز را در دو طرف روز به پا دارید و نیز در ساعت تاریکی شب

            که البته خوبی و نکو کاریهای شما زشتی و بد کاریهایتان را نابود می سازد

            این یاد آوری است برای اهل ذکر  .......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 13:5  توسط میشکا | 
 

         معمولا"همه اسرارشونو به کسی میگن که رازدارشون باشه...

                   ــ اینو سکوت به من یاد داد !...

                                  ........................................

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 20:40  توسط میشکا | 
 

              حرفای نگفته ی دلم خیلی زیاد شدن ...

              حرفایی که بی صدا میان و ساکت و آروم میرن یه گوشه ی قلبم میشینن

              حرفایی که حتی واسه خودمم نمیگمشون...

               و تو میدونیشون...بدون اینکه چیزی برات تعریف کنم  !

                  ...............................................

               شاید یکی از همین روزا همشونو بهش گفتم...

                عجب لاف بزرگی زدم ! نه ؟!!.......

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 13:11  توسط میشکا | 
ــ فکر کنم خیلی تند دویده بودم!..زیادی تند...آخه دیگه نایی برام نمونده بود...تا جایی که چشم کار میکرد بیابون بود و بیابون بود و بیابون.......دیگه نمیتونستم پلکامو باز نگه دارم...واسه همین آروم بستمشون...تا هفت شمردم...شایدم هفتاد...یا شاید .......

...چشامو که باز کردم زیر سایه ی یه درخت بودم ...یه درخت پای یه گودال عجیب...پر از آب...زلال زلال........اصلا"دلم نمیخواست از اونجا برم...همونجا نشستم و تا تونستم هوای اونجارو نفس کشیدم...نفس کشیدم...نفس کشیدم...نفس کشیدم!......

توی گودالو که نیگا کردم چشمم افتاد به خودم...خیلی وقت بود که اینجوری ندیده بودمش...شاید دلم واسش تنگ شده بود!..آخه همین جوری نشستم ونیگاش کردم و بهش خندیدم...اونم نشست...نگام کرد... و بهم خندید!..

...نمیدونم چقدر بهش زل زدم و تماشاش کردم که عکس تو رو بالای سرم ندیدم...درست بالای تصویر خودم...توی آب!

...با نفسای تازه راه افتادم...دوباره باهام بودی...پا به پای من.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 5:18  توسط میشکا | 
      ...

         با خوشحالی ما تو هم خوشحال میشی!

        هیچ کی بهتر از خودمون نمیتونه خوشحالمون کنه!

         پس از این به بعد سعی میکنم بیشتر از قبل خوشحال باشم!

         بیشتر از قبل بخندم...و بیشتر از قبل بخندونم!

                                                  

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 21:11  توسط میشکا | 
 

الله اکبر...الله اکبر!......

...تکرار این کلمات چقدر برام شیرینه!..چقدر دوست دارم که هی زیر لب بگم : خدا بزرگتر از آنست... ــ خدا بزرگتر از آنست!......انگار هیچ وقت این کلمات برام کهنه نمیشن...هیچ وقت از گفتنشون خسته نمیشم!..اصلا"انگار هیچ وقت برام تکراری نمیشن...و همیشه بهم یاد آوری میکنن که تو خیلی بزرگی...خیلی بزرگ!..بزرگتر از هر چیز و هر کسی که بشه فکرشو کرد...اونقدر بزرگی که همیشه دوست دارم کنارم باشی...همیشه دوست دارم هر کاری رو با اسم تو شروع کنم...همیشه دلم میخواد اول همه ی کارام بگم : بسم الله الرحمن الرحیم!..آخه یادم میاره که با همه ی بزرگیت خیلی بخشنده ای...خیلی مهربونی...بهترینا رو واسم میخوای...و بهترینها رو بهم می بخشی!..

همیشه دلم می خواد فقط و فقط از تو کمک بگیرم...آخه می دونم اونقدر مهربونی که کمکم می کنی...اونقدر مهربون که هیچ وقت منو توی ظلمت تنهام نمیذاری...اصلا" خود نوری!..

...چقدر کلمه ی سبحان الله رو دوست دارم!..چقدر دوست دارم تکرارش کنم...چقدر بهم آرامش میده...با تکرار کردنش یادم میاد که تو از همه ی زشتیا منزهی...آخه چطور میتونم با اینکه چندین بار توی روز این کلمه رو تکرار میکنم و بهش معتقدم ، بازم قبول کنم که ممکنه تو بین بنده هات تبعیض گذاشته باشی؟.. چطور می تونم حتی تصور کنم که زشتیایی که توی دنیاس ممکنه به خاطر تو باشه؟..تویی که می دونم تنها زیبایی و پاکی محضی...خدایی که هیچ همتایی نداره...ولی من .......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 13:3  توسط میشکا | 

ــ چقدر بودن یه نفر در کنارت خوبه!..یکی از جنس خودت...یه نفر که می دونی دوستت داره...و می دونه که دوستش داری.......

کسی که همزبونته!..حرفشو می فهمی...و حرفتو می فهمه...

یکی که بهترین چیزا رو واسه ی اون می خوای...و بهترینارو واسه ی تو می خواد...

یه نفر که هر وقت ناراحتی باهاش درد دل می کنی...و هر وقت ناراحته.......

...اصلا"نمی دونم به خاطر اینکه این نعمت بزرگ رو بهم دادی چه جوری باید ازت تشکر کنم؟..چیزی که خودت نداشتی...ولی به من دادیش!......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 12:55  توسط میشکا | 
   همه چیز گاه اگر تیره می نماید ،

                                        باز روشن می شود زود .

تنها فراموش مکن

              این حقیقتی است :

                                 بارانی باید تا که رنگین کمانی بر آید ،

                                 و لیمو هایی ترش تا شربتی گوارا فراهم آید ،

                                 و گاه روزهایی در زحمت تا .......

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 22:50  توسط میشکا | 
...دلم می خواد امتحانم کنی!..شاید قبلا"اینو ازت نمی خواستم...یا همیشه ازت میخواستم که امتحاناتو راحتتر بگیری...ولی حالا دیگه می خوام که امتحانم کنی!..آخه راستشو بخوای از خودم میترسم...می ترسم اونطوری نباشم که باید باشم...یعنی اونجوری نباشم که تو میخوای...و دوست داری باشم...نمیدونم چه جوری بگم؟..به خودم اعتماد ندارم...باید یه چیزایی رو به خودم ثابت کنم...ــ فقط خواهش می کنم اینبارم تنهام نذار و کمکم کن!..

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 19:16  توسط میشکا | 
...به آسمون خیره شده بود و منتظر بود...منتظر اومدن یه فرشته...یه فرشته ی نجات...فرشته ای که بیاد و خوشبختش کنه!..

همه ی عمرش در انتظار گذشت...در انتظار اومدن فرشته ش... ولی اون هیچ وقت نیومد...دیگه خسته شده بود...از همه چی : از آسمون ، از فرشته ، از خدا...سرشو آورد پائین و تا تونست به همه شون بد و بیرا گفت...آخه نمی دونست تقصیر هیچ کدومشون نبوده که فرشته ش نیومده!..

شاید اگه به جای خیره شدن به آسمون یه کم به زمین نگاه میکرد می فهمید...می فهمید که بقیه ی فرشته ها هم مثل خودش به آسمون خیره شدن و منتظرن!..کاش میفهمید...کاش می فهمید و دست به کار می شد...اونوقت حتما"خیلیا که مثل خودش بودن فرشته شونو پیدا می کردن... و یه روزی هم نوبت به خودش میرسید!......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 14:39  توسط میشکا | 
   بکوش که عظمت در نگاه تو باشد ،

                            نه در آنچه که بدان می نگری!

                                                  ــ آندره ژید ــ

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:22  توسط میشکا | 
...یادمه چند وقت پیش به درخت پرتقال توی باغچه مون حسرت می خوردم!..بهت می گفتم چقدر خوب بود اگه ما آدما هم مثل اون همیشه سبز بودیم و هیچ سوز و سرمائی زردمون نمیکرد و برگهامون رو ازمون نمی گرفت!......ولی یه مدتی که گذشت بوته ی کوچولوی گل رز توجهمو به خودش جلب کرد...بوته ی قشنگی که هر سال با اومدن فصل سرما کم کم برگهاشو از دست میده و برف و بارون همه ی طراوتشو ازش می گیره ومی شه یه تیکه چوب خشک... ــ چقدر قبلا" وقتی با این وضع می دیدمش دلم به حالش می سوخت...اما راستشو بخوای حالا دیگه نه!..آخه میدونم با اینکه تو زمستون ظاهرش سرد و مرده س ولی توی اعماق وجودش زنده س و منتظر بهاره...میدونم سرتاسر طول زمستون رو با عشق بهار سر میکنه...و هر سال دوباره با اومدن بهار جوونه می زنه و دوباره پر از برگ و گلهای قشنگ میشه...گلهائی که عطرشون هم آدمو مست میکنه...و هر سال بهار بوته ی گل رز سرسبزتر از سال قبل میشه...و به این ترتیب زمستونای عمرشو پشت سر میذاره!..فکر کنم زمستون با همه ی بیرحمیش خیلی چیزارو بهش یاد میده که قبلا"نمیدونسته!......

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:7  توسط میشکا | 

 ...

زندگی یعنی چکیدن ، همچو شمع از گرمی عشق

                                                         زندگی یعنی لطافت ، گم شدن در نرمی عشق

زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق

                                                              رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق

می توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

                                                               پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

می شود اندوه شب را از نگاه صبح فهمید

                                                              یا به وقت ریزش اشک شادی بگذشته را دید

می توان در گریه ی ابر با خیال غنچه خوش بود

                                                               زایش آینده را در هر خزانی دید و آسود... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:50  توسط میشکا | 
...همه چیز خیلی ساده س...نمیدونم چرا ما همیشه عادت کردیم مسائل ساده رو پیچیده کنیم؟؟!....

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:30  توسط میشکا | 
...تو فکر یه کادوی خوب برات بودم...یه چیزی که خوشحالت کنه...به ذهنم رسید شاید بخشیدن زندگیم به تو هدیه ی خوبی باشه...ولی بعدش با خودم گفتم آخه زندگی یه فرصته که تو بهم دادیش و مال خودم نیست...اصلا"باید برای تو باشه...بخشیدن چیزی که مال خودته به خودت که لطفی نداره...کاش بتونم توی این فرصت یه چیز بهتر برات پیدا کنم!......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 9:48  توسط میشکا | 
...نمیدونم چه دردی می کشی وقتی تو رو می خوایم ، فقط به خاطر خودمون!..یا اینکه اصلا"چه احساسی داری وقتی که صدات میکنیم تنها به این دلیل که به تو احتیاج داریم...تو چقدر خوبی که به همین قدرقانع هستی و همین که اینطوری دوستت داریم و به سراغت میایم هم خوشحالت می کنه!.. بذار برای چند لحظه خودم رو حذف کنم...نمیدونم میتونم در اونصورت بازم اینجوری دوستت داشته باشم یا نه؟..تصورش برام خیلی مشکله...نمی دونم...کاش میتونستم مثل تو خوب باشم...کاش میتونستم مثل خودت بدون هیچ نیازی دوستت داشته باشم...کاش میتونستم مثل تو بدون چشم داشت ببخشم...و کاش میتونستم بیشتر از اینا خوشحالت کنم...طوری که از ته قلب بخندی!......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 13:18  توسط میشکا | 
...اگه خورشید نبود و دریاها رو تبخیر نمی کرد...ابری هم نبود تا آسمونهای آبیتو بپوشونه...و قطعا" اون وقت دیگه این بارون زیبا هم و جود نداشت تا زمین تشنه ی تورو سیراب کنه!

 چقدر خوبه که هنوز خورشید هست...و هنوز ابرا بالای سرم هستن!

ــ و چقدر خوبه که من بازم هر وقت بارون اومد میتونم  برم زیر قطره های جادوییش ... وقدم بزنم ... و دعا کنم.......

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 13:20  توسط میشکا | 
 

     ــ چرا توقف کنم ، چرا؟

       پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند

       افق عمودی است

       افق عمودی است و حرکت فواره وار

 

      ودر حدود بینش

      سیاره های نورانی می چرخند

      زمین در ارتفاع به تکرار می رسد

 

     ...تنها صداست

      صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد

     ــ  چرا توقف کنم؟

  

     ...نهایت تمامی نیروها پیوستن است،

      پیوستن به اصل روشن خورشید

      وریختن به شعور نور

      طبیعی است

      که آسیابهای بادی می پوسند

     ــ چرا توقف کنم؟

 

      صدا،صدا،تنها صدا

      صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

      صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

      صدای انعقاد نطفه ی معنی

      و بسط ذهن مشترک عشق

 

    ــ صدا،صدا، صدا، تنها صداست که می ماند... .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:31  توسط میشکا | 
...میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست 

                                           تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.

   .......

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 20:23  توسط میشکا | 
... نمیدونم این امتحانا کی تموم میشه؟... آخه هر دفه که میخوام بهت نزدیک شم یه امتحان تازه رو شروع می کنی! اصلا"دلم نمیخواد که فکر کنی دارم ناشکری می کنما ، اصلا" ...تو خیلی بیشتر از اینا حق داری...خودت خیلی خوب میدونی که چقدر دوستت دارم ...اینقدر خوبی که.......

ــ ولی آخه بعضی وقتا امتحانات خیلی سخت می شن...مخصوصا" اون موقعهایی که سر زده امتحان میگیری ، یا اون وقتهایی که تازه بعد از امتحان میفهمم که امتحان دادم!...قبول کن که خیلی سخته ! قبول کن...بهم حق بده که خسته بشم.......

...آره ، اینو میدونم که خودم خواستم ... نادونی کردم ! ــ شایدم خیلی امیدوار بودم ... شایدم وجود تو در کنارم بود که بهم دلگرمی و امید داد...آخه فکر میکردم که از پس همه ی امتحانا بر میام ... و بعدش .......

ــ ولی حالا که خواستم و اومدم ، ازت میخوام که کمکم کنی... میدونم تو تنها امتحان گیرنده ای هستی که میتونم این خواهش رو ازش بکنم ... آخه تو خیلی خوبی... پس خواهش میکنم تنهام نذار و کمکم کن تا قبول شم!...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 19:52  توسط میشکا | 
... بهت گفتم : خیلی خسته م . خوابم میاد .  دلم می خواد برم به یه خواب عمیق . خوابی که هزار سال طول بکشه . ــ شایدم بیشتر!.......

تو هیچی نگفتی...فقط با همون آرامش همیشگیت همینطور وایسادی و بهم لبخند زدی و نگام کردی....... 

... چقدر توی این سکوتت حرف داشتی...اینقدر از خودم شرمنده شدم که نگو...چرا من اینقدر فراموشکارم و همیشه همه چی خیلی زود یادم میره؟آخه چرا؟.......

ازت میخوام منو ببخشی ، هر چند که می دونم  می بخشی ، آخه خودت خواستی که من اینقدر فراموشکار باشم ... تو خیلی مهربونی ، خیلی زیاد.......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 12:30  توسط میشکا | 
 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 12:29  توسط میشکا | 
...روزی رو که ازت طلب عشق کردم خوب یادمه.میدونم تو خیلی خوبتر یادته که من با تمام وجود گفتم که آماده م و از سختیهاش نمیترسم.همون روز بود که باهات عهد کردم که اگه بهم عشق بدی منم تا ته ته راهش برم و جا نزنم.اون روز تموم نشده بود که بهم دادیش.......حالا خیلی روزها از اون روز گذشته . کم کم دارم پی میبرم که چرا بهم میگی نادون.دیگه حالا بابت این حرفتم بهت حق میدم ،  هر چی باشه تو خیلی بیشتر از من میدونی.میدونم همیشه قبل از این که چیزی رو امتحان کرده باشم ازش خیلی مطمئنم و ازت میخوامش ، اعتراف می کنم که من نا دونم...ولی بازم احساس می کنم که یه چیزهایی رو خوب می دونم!...مثلا" اینو می دونم که امید چیز خوبیه و هیچ وقت نباید از دستش بدم ، آخه تا وقتی باهاتم تو هم با منی و کمکم می کنی...اینم میدونم که عهدی رو که با تو بستم نباید بشکنم چون تو عهد شکنها رو دوست نداری و کمکشون نمی کنی ، اینو خودت گفتی.

پس حالا یه چیز جدید ازت میخوام!...ازت میخوام بهم قدرت بدی تا بتونم تا آخر راهم برم و به عهدم وفا کنم.کمکم کن تا برسم به وصل یار...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 13:48  توسط میشکا | 
روزی که زندگی رو پیدا کردم،خیلی خوشحال شدم.اونقدر هیجانزده شدم که برای چند لحظه کاملا" تو رو فراموش کردم...اول یه کم لمسش کردم، بعد با دستام محکم گرفتمش و نگهش داشتم، ــ آخه یه دفه ترس ورم داشت که نکنه از دستش بدم.... غرق لذت و هیجان بودم که یهو دیدم داره از لای انگشتام سر میخوره و میریزه روی زمین،خیلی ترسیدم.مثل آب لیز میخورد و از دستم میریخت.نباید از دستش می دادم.واسه پیدا کردنش کلی راه اومده بودم...سعی کردم محکمتر نگهش دارم،ولی هر چی بیشتر تلاش می کردم انگار بیشتر میریخت روی زمین...کم کم  دیگه ناامید شدم،احساس کردم دیگه هیچی ازش توی دستم نمونده،با ترس و لرز دستم رو باز کردم...هیچی توی دستم نبودــ فقط یه کم کف دستم خیس شده بود...نمی دونستم چی کار باید بکنم؟ آخه چیزی رو که یه عمر دنبالش گشته بودم،ظرف چند ثانیه از دستش دادم...داشتم کاملا" ناامید می شدم که یه دفه یاد یه چیزی افتادم...زیر پام رو نگاه کردم، باور نکردنی بود...یه جوونه ی کوچولو داشت از لابه لای زمین خیس بیرون می اومد...با خودم فکر کردم  چه قدر خوب شد که دونه ای رو که توی راه پیدا کرده بودم اونجا کاشتم!

ــاحساس جدیدی تو دلم شکل گرفت،نفهمیدم چی بود،ولی انگار باید می رفتم،باید می رفتم دنبال یه چیزی،یه چیز جدید،یه چیزی که مطمعنم از زندگی با ارزشتر بود...از کوله پشتیم یه گلدون در اوردم و جوونه م رو گذاشتم توش.دوباره راه افتادم،ولی این بار فقط من و تو نبودیم که می رفتیم،جوونه هم باهامون بود.........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 18:11  توسط میشکا |